یه کم هوای تازه
پینوشت: آرامش آبی ...و فقط نبود عزیزان میان این همه زیبایی...همین!!! پینوشت:برای تو همسرم همیشه لبخند از لبهايت شروع نمی شود
آدم هایی مثل من ، همیشه
باید یک قلک داشته باشند و یک روز که داشت جان شان از تنهایی بالا می آمد،
قلک را بزنند زمین و هر چه بود خالی کنند ... می دانی آدم اگر بتواند همه ی
چیزی که ذخیره دارد را بشکند، حتمن می تواند توی آسمان یک ابر بزرگ بخرد
... یک ابر بزرگ پر باران
...☼ پینوشت:چشمان من فقط لاف می زنند دیدنت را
پینوشت: دیشب بعد از دیدن مرسین و مامانش و مهربونی های زیر زیرکی سمیه و بابا جواد و ساز ابوذر و نوای جای یاران خالی و خاطره نبود مهدی و اعظم وعلی وخنده هاش و حجت و نزدیکیاش...محسن و افسردگیاش ...راضی و مو رنگ کردناش...نیلو و تهرون رفتناش و مرتضی سوزوکی داشتناش ...داداشم بوسه هاش...به این نتیجه علمی و فلسفی رسیدم ******
... این بهار با همه بهار ها برایم متفاوت است ...پر شده ام از دوست داشتن و تازه میدانم چقدر عاشق زندگی ام ...همسرم که تنها دلخوشی لحظاتم هست...خانواده ام مادر وپدرم و برادرانم ....والبته خانواده دومم همه همه راستین ومحراب و مهدا...دوستانم همه شمایی که معمار خاطراتی مهربان هستید...من آری پوست انداختم بزرگ َشده ام و نیازمند همه دعاهای شما برای آغاز تغییری بهاری هستم... این روزها زیر لب میگویم: ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها (در جعبه های کوچک چوبین) ميشد با خود ببرد هرکجا که خواست در روشنای باران، درآفتاب پاک *******ســــــال نو مبـــــ1391ـــــارک*******
حرف
زدن از رنج در اینجا، در این جغرافیا که همه بهاندازهی یک عمر میتوانند
ذکر مصیبت بگویند، بیارج و قرب است، تاریخ مصرف دارد. تا وقتی تر و تازه
است میشود خرجش کرد و احیانن ازش نصیب برد، باید در چهرهات مشهود باشد،
وقت حرف زدن ازش متاثر باشی و صدایت بلرزد. اگر سرگذشت بدبختیهایت را با
همان صدایی که به شاطر میگویی یه دونه خاشخاشی، تعریف کنی، مخاطبت به
حرفهایت همان واکنشی را نشان میدهد که به سوالی مثل ببخشید آخر صف
شمایید؟ بدبختانه بده بستانهای این شکلی باید فیزیکی و مشهود باشد. اینجا
سرزمین روضهخوانان قهار است و اگر کمتر از آنها ظاهر شوی فرصت محدودت را
از کف دادهای. روضهخوانی توقع مردم را بالا برده، به ذکر مصیبت عادتشان
داده و در برابرش واکسینهشان کرده. مردم باید به چشم ببینند تا بپذیرند.
فکر نکن وقتی بپذیرند دستشان را میکنند توی جیبشان و سهمت از دنیا را
میگذارند کف دستت. تازه نوبت آنهاست که تعریف کنند و نوبت توست که
بپذیری. با
گفتن رنجم باعث میشوم حرمتی که گردش را گرفته از بین برود و برای خودم هم
بیاعتبار شود. هربار که تعریفش کنم ازش لایهبرداری میکنم و ضخامتش را
برای خودم کمتر میکنم، درحالی که برای سرپا ایستادن و تکیه کردن، برای
توجیه کردن خودم، برای پر کردن جای مشکلاتم به ضخامتش احتیاج دارم. رنج
آدم را غنی میکند؟ بعید میدانم. رنج باعث میشود آدم عیار دستش نباشد،
معیارش با معیارهای دیگر نخواند، از بقیه فاصله بگیرد و تنهاتر شود. آنها
که کمتر غریبهاند، بعد از آن دیگر مرا با تجربهی رنجم میبینند و
ناخودآگاه جایی دورتر از خود میگذارندم و با فاصله نگاهم میکنند،
ملاحظهام را میکنند و همین ملاحظه کردن یعنی نادیده گرفتن. من آنها را
جایی دورتر از خودم مینشانم و رنجی که کشیدهام بین من و آنها دیوار
میکشد. تقسیم تجربهی رنج، مضحکه میسازد. پینوشت: نوشته مرضیه رسولی
گاهی
چشم هايت
دست هايت
گوش هايت
به من می خندند
من امروز
از همان خیابانی آمده ام
که تمام شبش را گریه کرده ای
اما گاهی
گیر کردن بند کفشی زیر پاهايت
تو را به خنده می اندازد
و من از لابه لای این آشفتگی ها
خنده ات را دوست دارم ... !☼
_______________
نارسیس
هوای بارانی اش
قلک سنگین بیست و شش سالگی اش
و بهار 1391
وقتی که انگشتانم
لای موهایت
می رقصند...
دنیا
جعبه ی موزیکالی شده است
و مسببش
موهای توست
دستان من است
این صدای چنگ
این عشق کلاسیکمان است
از در که می آیی
چند قطره آب می شوند
می چکند
از بین مژگانم...هنوز در حوالی تو میچرخم همراه ساده اما عاشق من...☼
بهار- آری بر او نگشود کَس در/ درین ویران به رویش کس نخندید/ کسی تاجی ز گل ننهاد بر سر
این را شاملو در هوای تازه اش گفت...حالِ این روزهای «برخی» از ماست
انگار نه گلی نه بهاری و اگر یاری و شرابی بود عذابِ وجدانی پنهانی، ژستی
ساختگی برای سانسورِ شادی تا نگویند زیاده خوشیم وقتی که درد از در و
دیوارِ خانه ی برخی از هم خانه هامان بالا می رود.
این وصفِ حالِ
همه ی ما نیست. بخش هایی از ما نو شدن و زیبا شدن و عشوه برای بهار آمدن را
دوست داریم. اما از خود، «خودی» دیگر هم ساخته ایم. خودی که درگیر و
مشغولِ غمِ و حبس و حصار و همه ی اما و اگرهای روزگار است و کسانی که در
همان خانه ی مشترکمان بهار هم برایشان پر از آزار است.
بعد می
گوییم مگر می شود بهار داشت وقتی که بهار بهار آدم های نیک و ناب در رنج
اند. یا می گوییم مگر می شود بهار داشت وقتی که هنوز خانه های زیادی سرد و
زمستانی باقی مانده است....قصه دراز نکنم در کنار همه ی این اما و اگرها،
گاهی بوی عید برای بعضی ها یا نمی آید یا دیر می آید...
در خاطراتم عیدها همیشه زود می آمد؛ شمال و دریا محبوبِ خیلی ها بود و
اهالیِ دریا هم عیدها میزبان مسافرانِ همه جای ایران بودند... همه جا سبز و
سرشار بود....توی حاشیه ی شهر، توی دشت یا جنگل، غمی هم انگار نبود جز
اینکه چطور برای دوربین ژست بگیریم و دلبری کنیم از دشت و دریا و درخت و
آسمان. برای من هم عیدها فقط مادر بود و خانه مادر بزرگ و عیدی گرفتن از لای کتاب بود و زیبایی بود و دختر خاله ها وپز لباس های نو شیرینی و بابلسر و شمال و دریا و دوستانی به زلالیِ آب و بزک دوزک های
دخترانه و خنده های ناب تلفن های قایمکی به حجت ودلتنگی ومسافرت هایی به سبک پدر { قصدمان شمال بود اما از جنوب سر در میاوردیم.}
حالا وقتی بهار و بوی عید نمی آید به
خانه ی آدم، باید خِرش را چسبید و به زور کشاندش به ایوان تا بهاری
شد...عکسِ بهاری می گذارم تا خود بهار هم بیاید به خانه ام.... باید با همه ی دردها بهار را زندگی کرد. یادم می آید بهار بچگی هایم حس و حالی دیگر داشت. بهاری که حداقل کمتر از دلتنگی ها و دوری ها بود... خانواده ها کنارِ
هم بودند، دوستان در جوارِ هم، همنشینی و همسفری و رابطه ها حقیقی تر از
همدلی های مجازی بود........ همه
چیز بیشتر سر جای خودش بود...کار جای خود، درس جای خود، دلتنگی جای خود. دغذغه هاجای خود، سیاحت جای خود، همه چیز با همه چیز قاطی نشده بود و
بزرگترین دغدغه ی خیلی ها در دقیقه ی نود این بود که آیا همه ی سین های هفت
سینِ شان جور شد یا که باید دنبال سیبی بدوند...
«بهار» و «امید»، لابلایِ لایه هایِ پنهان و توی هزارتوی راست و ریای مان
گم شده اند، پیداشان کنیم. هم بهار را به ایوان خانه بکشانیم و هم امید را
در دل و جانِ دیوانه ی خویش بنشانیم.
از محمدرضا شفيعي كدكني:
| Design By : shotSkin.com |


