تبليغاتX
شهر آشوب
!به وبلاگ شهر آشوب خوش آمدید
 کعبه، قبله گاه مسلمانان
 

مطلب جالبی را در مورد کعبه در جایی خواندم، خواستم فشرده این مطلب را در وبلاگ خود بنویسم.

 

اینکه کعبه شریف، مقدس ترین مکان اسلامی و قبله گاه ما مسلمانان است همه ما میدانیم، اما راستش تا حال از جزئیاتش معلومات اندکی داشتم.

کعبه بر گرفته از واژه مکعب (CUBE) است و بر هر یک از چهار گوشه آن رکن میگویند، حتی تا حال فکر نمیکردم که طول اضلاع آن (ارکان کعبه) با هم مساوی نباشند. یعنی بعبارت دیگر هر گوشه یا رکن آن از نگاه طول با هم متفاوت بوده است. مثلا اگر رو به طرف در کعبه بایستیم، طول (رکنی که درب کعبه دران نصب شده است) 11.68 متر، طول رکن سمت چپ (رکنی که حجرالاسود نصب شده) 9.90 متر، طول رکن عقب کعبه (موازی با رکن در) 12.04 متر و همینطور طول رکن سمت راست 10.18 متر است.

 

 

این بنای مقدس پیش از گشوده شدن مکه بدست حضرت محمد (ص) و یارانشان جایگاه نگهداری و پرستش بتهای قبیله قریش بوده است از جمله: لات، عزأ، اسافه، نائله، منات و غیره. رئیس این بتها که هوبل نامیده میشد برخلاف بتهای دیگر در داخل خانه کعبه نگهداری میشده که از احترام خاص قبیله قریش برخوردار بوده است. کعبه تا آوان جوانی حضرت محمد (ص) دارای دو در چوبی بوده که از یک در آن وارد و از در دیگر آن خارج میشدند. کعبه تا کنون ده بار باز سازی شده است از جمله آخرین بازسازی آن بدست سلطان مراد چهارم از پادشاهان ترک عثمانی در سال 1040 هجری (که با سرازیر شدن سیل کاملا تخریب شده بود) صورت گرفته است. آنان اینبار در ساختن کعبه از سنگ های سیاه و سختی کار گرفته اند که از کوه های اطراف مکه آورده شده اند. اندازه سنگ های بکار رفته نیز متفاوت است از جمله بزرگترین آن دارای طول 190، عرض 50 و ارتفاع 28 سانتی متر و کوچکترین آنها 50 در 40 میباشد، و پایه های آن ساخته شده از سرب مذاب است، بدین ترتیب بنایی است که از استحکام زیادی برخودار است و چنانچه میبینیم تا به امروز همچنان مستحکم و استوار باقی مانده است.

سقف کعبه به صورت دو سقفی ساخته شده است که بوسیله سه ستون چوبی در یک ردیف که دورا دور آنها سنگ مرمر گرفته شده است نگهداری میشوند. درب کعبه نیز از چوب ساج و نقره خالص ساخته شده و در تزئین آن طلا بکار رفته است. ناودان کعبه همچنان از طلا ساخته شده  است.

حجر الاسود نیز یکی از اجزای مقدس کعبه شریف به شمار می رود. حجر الاسود به عربی به معنی سنگ سیاه بوده و در ذات خود یک شهاب سنگ آسمانی به قطر تقریبا 50 سانتی متر است که بر زمین اصابت کرده است. پرستش شهاب سنگ ها در دوران پیش از اسلام رواج داشته که بعد از بعثت حضرت محمد (ص) و با ورود ایشان به مکه، همه سنگ های آسمانی که بشکل بت تراشیده شده بودند دور افگنده میشوند و تنها سنگی که ازان دوران بجا مانده است همین سنگ سیاه کنونی است که خود حضرت محمد بدیوار کعبه نصب کرده بودند. بعد ها چند بار عمدا یا سهوا و یا هم در جنگهای پیاپی از جایش برکنده شده و چند بار دوباره نصب شده است.

بدین ترتیب کم کم از حجم نخستین این سنگ کاسته شده و حتی به چند پاره خورد و بزرگ شکسته است. و حالا هم بوسیه قاب یا صفحه نقره ایی به هم نگهداشته میشود و فقط قسمتی ازان برای لمس و بوسیدن آن باز گذاشته شده است. در سال 317 قمری فرقه ای منسوب به اسماعیلیان که به "قرامطه" شهرت داشتند، حجرالاسود را از جایش برکنده با خود به بحرین کنونی برده بودند و بعد از مدت 22 سال دوباره به مکه برگردانده اند و حالا این سنگ مقدس به ارتفاع یک متر و 50 سانتی متر از زمین به دیوار کعبه نصب شده است.

 

|+| نوشته شده توسط نرگس در 2008/6/15  |
 گل برای مادر
 

بالاخره روز مادر فرا رسید، ژاک به منظور سفارش دسته گلی برای مادرش به گلفروشی میدان سن لویی رفت. نزدیک گلفروشی دختری را دید که کنار خیابان ایستاده و گریه میکند. ژاک به دخترک نزدیک شد و بعد از دلداری دلیل گریه اش را پرسید. دخترک با هق هق کودکانه اش گفت: می خواهم گل سرخی برای مادرم بخرم، اما یک گل دو فرانک است و من فقط یک فرانک و سیزده سانتیم بیشتر ندارم.

ژاک گفت: خیلی خوب، حالا بس کن، من خودم برایت گل های قشنگی مثل خودت میخرم، درست است؟! حالا بیا بریم!

ژاک دست دختر را گرفت و هر دو به گل فروشی رفتند. بعد از خریدن گل ژاک به دخترک گفت: از امروز من و تو با هم دوست هستیم، حالا بگو خانه ات کجاست؟ خودم میرسانم ات.

دخترک گفت: نه من نمیخواهم خانه بروم، من میخواهم بدیدن مادرم بروم و این گل های قشنگ را برایش هدیه کنم. ژاک گفت خیلی خوب، حالا بیا سوار شو و فقط رهنمایی کن، خودم تا پیش مادرت میبرم. هر دو سوار شدند و بعد از ده دقیقه به گورستانی رسیدند، دخترک با خوشحالی سنگ قبر تمیزی را در آغوش کشید و گفت: ببین مادر، برایت چی خریدم!!! مادر عزیزم روزت مبارک!

 

ژاک با دیدن این صحنه بی اختیار اشک از چشمانش جاری شد و عشق مادر بیشتر به قلبش شعله ور شد.

 

***   ***   ***

 

سلام ای مظهر ایثار و از خود گذشتگی و ای کانون مهر و محبت و ای آنکه خداوند بهشت را به زیر پایت نهاده، سلام بر تو باد... زبانم عاجز و دستم ناتوان ازین است که چگونه بتوانم حق تو را نسبت به مهر و محبتی که به من و پدر و برادرانم می نمایی ادا کنم. تا حدی عاجزم که یک هزارم آنچه در دلم نسبت به تو هست بنویسم... مادر عزیزم، فقط میتوانم بگویم دوستت دارم... مادر مهربانم، تو بزرگترین سهم من از زندگانی هستی، مادر جان، اگر کفر نگفته باشم تو خدای منی... دوستت دارم...

 

مادر ای اختر رخشنده من

مادر ای روشنی چشمانم

ای صفا بخش دل تاریکم

ای تو امید من ای درمانم

مادر امروز جهان در قدمت

سر تعظیم نهد روی زمین

...

برای شنیدن آهنگ زیبای مادر اینجا اشاره کنید.

 

|+| نوشته شده توسط نرگس در 2008/6/15  |
 سخن دل

 

وای آن دل که بــدو از تــو نشـــانی نرسد
مــرده آن تن که بدو مـــژده جــانی نرسد

وای آن دل که ز عشــق تو در آتش نرود
همــچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد

ســـخن عشــــق چو بی​درد بــود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد

حـس چو بیـــدار بــود خواب نبینـد هرگز
از جهــان تا نرود دل به جـــــهانی نرسد

این زمـان جهـد بکن تا ز زمان بازرهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد

تیره صبـحی که مرا از تو سلامی نرس
تلــخ روزی که ز شـــهد تو بیانی نرسد

 

|+| نوشته شده توسط نرگس در 2008/6/13  |
 هندوی شیرین زبان
 

هندوی شیرین زبان

 

ما جمله صاحبان زبانیم لیک هست

فرق کلیـــد خانه کلیــــد خــزانه را

 

پادشاهی را سه زن بود، پارسی، تازی و هندو. شبی در نزد پارسی خفته بود از وی پرسید که چه هنگام است؟ زن پارسی گفت: هنگام سحر باشد. گفت: از کجا دانی؟ گفت: از بهر آنکه بوی گل ریحان برخاسته و مرغان به ترنم در آمدند. شبی دیگر نزد زن تازی بود از وی همین سوال کرد، او جواب گفت که هنگام سحر است. گفت: از کجا دانی؟ گفت: از بهر آنکه مهره های گردنبندم سینه ام را سرد میسازد. شبی دیگر در نزد هندو بود از وی پرسید، زن هندو نیز در جواب گفت هنگام سحر باشد. گفت: از کجا دانی؟ گفت: از بهر آنکه مرا گوی گرفته است.

|+| نوشته شده توسط نرگس در 2008/5/20  |
 غزل بی لب

غزلیکه لب بر لب نمیرسد:

 

ای داغـــدار وادی عشــــق تو لاله هــــــا

صحــــرا نورد آهوی شــــــوخت غزاله ها

گـــاهی زروی ناز، تو نشنیــــدی ای نگار

هر چنــــد دل زسینـه کشـید آه و ناله ها

زاهـــد چو دید خــــال سیــاه تــــرا ز دور

از دست داد طاعت هشتـــاد سـاله هــا

آسان زخـال وصــل تو ای شاهِ تختِ حسن

کس را چگــونه، گوی، رســد این نواله ها؟

یک ره گشــای دیده خـــدا را نگــــاه کــــن

از دوریت روان شـــده اشــکی چو ژاله ها

اســـرار حســن گل ز هــزار حـــزین شـنو

یعنی جز او نخــوانده کسی این رساله ها

«رحمت» ز دوری گل رخســــارۀ نگـــــار

دل هست غرق خون نگر اکنون چو لاله ها

 

|+| نوشته شده توسط نرگس در 2008/5/20  |
 قومی ترانه

 

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله میرود

 

وسعت زبان فارسی ـ دری همانند مثلی از «صوفی عشقری» است که میگوید "چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است..."

آیا تا حال میدانستی که کشور مستقل و یگانه کشور اسلامی نیرومند مسلح با سلاح اتمی یعنی پاکستان به زبانی که تو حالا این متن را میخوانی را از جمله افتخارات فرهنگی خویش حساب میکند؟ بلی، همین زبان فارسی ـ دری، زبانی است که امروز ورد زبان از رئیس جمهور پاکستان گرفته تا فوتبالیست و از بازیکن کریکت اش گرفته تا آب نیشکر فروش خیابان هایش است.

 

زمانی که پاکستان استقلال خود را از هند بریتانوی گرفت سرود ملی (میهنی) نداشت فقط هنگامی که پرچم سبز با هلال و ستاره سفید پاکستان را میافراشتند همه یک صدا ندای پاکستان زنده باد، آزادی پاینده باد را سر میدادند. پس از چندی محمد علی جناح سرودی برای کشورش سرود ولی بنابر عدم استواری این سرود بر پایه دین بران شدند سرود دیگری بسرایند تا هم پایه مذهبی داشته باشد و هم گذشته و افتخارات فرهنگی شانرا حفظ کنند و واژگان آن نیز بین فارسی ـ دری و اردو مشترک باشد. بناً شعری از ابوالاثر حفیظ جلندری را که هم از نگاه واژگان و هم از نظر دستور زبان از فارسی ـ دری پیروی شده است بعنوان سرود ملی انتخاب کردند و یگانه واژه نا فارسی درین شعر واژه هندی "کا" است که در برخی موارد به معنی "از" و در برخی موارد بعنوان حرف ربط بکار برده میشود مانند: آنکهون کا کهاجل یعنی سرمه چشمان یا گنگا کا پانی یعنی آب (رودخانه) گنگا... وغیره.

سرود ملی پاکستان هندی شده کلمات عربی ـ فارسی "ترانه قومی" است که در زبان اردو "قومی ترانه" میگویند، چنین است:

 

پاک سرزمین شاد باد

کشور حسین شاد باد

تو نشان عزم عالیشان

ارض پاکستان!

مرکز یقین شاد باد

 

پاک سرزمین کا نظام

قوت اخوت عوام

قوم، ملک، سلطنت

پاینده تابنده باد

شاد باد منزل مراد

 

پرچم ستاره و هلال

رهبر ترقی و کمال

ترجمان ماضی شان حال

جان استقبال!

سایه خدای ذوالجلال

 

"قومی ترانه" یا سرود ملی پاکستان روی یوتیوب اینجا کلیک کنید و نظر هم یادتان نره.

 

|+| نوشته شده توسط نرگس در 2008/5/19  |
 هدیه قشنگ

 

خیلی چیز ها نوشته بودم، درست مثل نوشته های قبلی ام بی سر و ته. اما راجع به دلتنگیم. امشب بدون دلیل خاصی دلتنگم، خیلی خیلی... حتی موسیقی و صدای تلویزون برایم خوشایند نبود. خواستم تلویزیون را خاموش کنم دیدم در یکی از کانال ها ویدیو های جالب را نشان میدهند. چیز هایی که نوشته بودم را پاک کردم و تغیر سوژه دادم و در مورد ویدیو مینویسم.

 

درین ویدیو دخترک سه چهار ساله آمریکایی را نشان میداد که پدرش هدیه ای برایش آوردست وقتی تحویل اش میدهد دخترک با خوشحالی بسته را روی میز میگذارد و سریع کاغذ کادو را میدرد چند تا مکعب رنگارنگ (نشناختم چی بودند) بیرون میاورد و با خوشحالی بابا را در آغوش میگیرد و سرو صورتش را بوسه باران میکند دوباره مکعب های رنگ رنگ را در دست میگیرد و با زبان شیرین کودکانه اش میگوید "آه بابای عزیزم! خیلی ممنون از هدیه قشنگت، خیلی خوشم آمد. بابایی تشکر میکنم... اتفاقا این همان چیزیست که من همیشه آرزو میکردم داشته باشم 

...

...

...

(بعد از چند ثانیه دوباره میگوید)

بابا جان، اما نگفتی اینها چی هستند!!!؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط نرگس در 2008/5/8  |
 ریاضیدانان محترم اینرا میدانستید؟

 

آیا تا حال به این فرمول ها و اعداد اسرار آمیز ریاضی دقت کرده اید؟

با ضرب و جمع بستن این اعداد (۱ تا ۱۰) چه اعداد اهرمی جالبی بدست میآیند.

 

بطور مثال:

۱ ضربدر ۹ جمع ۲ مساوی به دوتا ۱

۱ و ۲ ضربدر ۹ جمع ۳ مساوی به ۳ تا ۱

۱ و ۲ و ۳ ضربدر ۹ جمع ۴ مساوی به ۴ تا ۱

...

 

۱۱ = ۲ + ۹ × ۱

۱۱۱ = ۳ + ۹ × ۱۲

۱۱۱۱ = ۴ + ۹ × ۱۲۳

۱۱۱۱۱ = ۵ + ۹ × ۱۲۳۴

۱۱۱۱۱۱ = ۶ + ۹ × ۱۲۳۴۵

۱۱۱۱۱۱۱ = ۷ + ۹ × ۱۲۳۴۵۶

۱۱۱۱۱۱۱۱ = ۸ + ۹ × ۱۲۳۴۵۶۷

۱۱۱۱۱۱۱۱۱ = ۹ + ۹ × ۱۲۳۴۵۶۷۸

۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱ = ۱۰ + ۹ × ۱۲۳۴۵۶۷۸۹

 

 

و یا:

 

۹ = ۱ + ۸ × ۱

۹۸ = ۲ + ۸ × ۱۲

۹۸۷ = ۳ + ۸ × ۱۲۳

۹۸۷۶ = ۴ + ۸ × ۱۲۳۴

۹۸۷۶۵ = ۵ + ۸ × ۱۲۳۴۵

۹۸۷۶۵۴ = ۶ + ۸ × ۱۲۳۴۵۶

۹۸۷۶۵۴۳ = ۷ + ۸ × ۱۲۳۴۵۶۷

۹۸۷۶۵۴۳۲ = ۸ × ۸ × ۱۲۳۴۵۶۷۸

۹۸۷۶۵۴۳۲۱ = ۹ + ۸ × ۱۲۳۴۵۶۷۸۹

 

حال از اعداد بزرگ به طرف کوچک تر میاییم، مثلا:

۹ضربدر ۹جمع ۷ مساوی به ۲ تا ۸

۹ و ۸ ضربدر ۹ جمع ۶ مساوی به سه تا ۸

۹ و ۸ و ۷ ضربدر ۹ جمع ۵ مساوی به چهار تا ۸

...

 

۸۸ = ۷ + ۹ × ۹

۸۸۸ = ۶ + ۹ × ۹۸

۸۸۸۸ = ۵ + ۹ × ۹۸۷

۸۸۸۸۸ = ۴ + ۹ × ۹۸۷۶

۸۸۸۸۸۸ = ۳ + ۹ × ۹۸۷۶۵

۸۸۸۸۸۸۸ = ۲ + ۹ × ۹۸۷۶۵۴

۸۸۸۸۸۸۸۸ = ۱ + ۹ × ۹۸۷۶۵۴۳

۸۸۸۸۸۸۸۸۸ = ۰ + ۹ × ۹۸۷۶۵۴۳۲

 

* * *

 

۱ = ۱ × ۱

۱۲۱ = ۱۱ × ۱۱

۱۲۳۲۱ = ۱۱۱ × ۱۱۱

۱۲۳۴۳۲۱ = ۱۱۱۱ × ۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۴۳۲۱ = ۱۱۱۱۱ × ۱۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۶۵۴۳۲۱ = ۱۱۱۱۱۱ × ۱۱۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۶۷۶۵۴۳۲۱ = ۱۱۱۱۱۱۱ × ۱۱۱۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۶۷۸۷۶۵۴۳۲۱ = ۱۱۱۱۱۱۱۱ × ۱۱۱۱۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۶۷۸۹۸۷۶۵۴۳۲۱ = ۱۱۱۱۱۱۱۱۱ × ۱۱۱۱۱۱۱۱۱

 
|+| نوشته شده توسط نرگس در 2008/5/8  |
 تیری نام

اگه وقت خیلی خیلی اضافی نداری خواندن این مضمون را برایت توصیه نمیکنم!!! 

آورده اند در خراسان زنی را پسری بود بغایت هنرمند. بامدادان چون چشم از خواب گشودی راست برفتی مقابل بر آئینه و زلف شانه زدن آغاز کردی و بر اطراف گونه ها بر افشاندن. زلفی که بر لفظ هندوان «تیری نام» خوانندش. همیش جامه های رنگرنگ با کتیبه هایی بر لفظ فرنگی همچون "دوست میدارمت، در قلب منی..." و اسامی وسایل منتقله همچون "هوندا، تویوتا، مرسدس..." بر تن کردن وی را سخت عادت بودی و دستبند چرمینی که با میخکوبه های نقره فام آراسته بودی بر دستان بستن و خاتم هایی با نماد جمجمه و اژدها و فیل و اشتر و دزدان دریایی... بر انگشتان کردن. هر آنچه در «تلمیزان» بدیدی عیناً تقلید کردن وی را عادت بودی (تلمیزان بر وزن پیگیران: صندوقچۀ شیطانی را گویند که تصاویر فرنگ و بهارت و بنگال و شام و بغداد و قسطنطنیه و روم... را دران مشاهده کنند و معادل با جام جمشید باشد).

هر گاه در شأن فیلمی از وی جویا شدی در حال جواب بدادی حال آنکه وی را از علم و دانش الف بر جگر نبودی. همیش بر خوان ایراد گرفتن او را عادت بودی که این چه باشد ما خوریم؟! چنین قوت ما را سزاوار نباشد...

گهگاه با خویشتن همیگفتی که  از این سرزمین ما را بجز فتنه و اندوه چیزی حاصل نباشد و به آنکه ما ازین خطه رخت بربندیم که اینجا سزاوار ما نیست.

 

تا روزی فرا رسید که این جوان سراپا هنر رخت بر بست و حی میدان و طی میدان و خار مغیلان عازم ملک فرنگ شد تا در ریگستانی رسید که هیچ بجز خارو خس و ریگ بیابان چیزی به نظر نمیرسیدی. بخت بد را گوی چه جفا ها بر خلق نمیراند. همچنان بر ریگستان بی آب و علف وسیله همی راند که بار دیگر این چرخ را بر این نگون بخت رحم نیامد و وسیله اش از کار بدر افتاد. هر چه سعی و عمل به خرچ برد ولی چیزی حاصل نشد که نشد.

القصه عزم راسخ کرد تا راهِ در پیش رو مانده را پیاده بپیماید. تابش آفتاب سوزان، بر روی ریگ روان، گرمای بدنش را صد چندان همی کرد و باد سوزان زلفان دلکش و مشکینش را در هم  همی ریخت ولی این جوان، خویشتن را بدست تقدیر نمی سپرد و راه همی پیمود تا جاییکه دگر تاب و توان رهپیمایی برخود ندید. رو به سوی آسمان بکرد و با نومیدی گفت: بار الها! این چه ستم باشد که بر تن زار و ضعیفم روا داشته ای؟! فرسنگها را پشت سر همی گذارم ولی از آب اثری نباشد. از خزانه غیبت چه کم شود اگر چاهِ آبی را به من بیچاره رهنمون شوی؟!  دیگر این بی آبی مرا از پا در خواهد انداخت. این بگفت و به راه خویش ادامه داد.

 

 

به قدر هشت فرسخ و نیم برفت و بایستاد و دوباره به آسمان بدید و اشک از دیدگان جاری کرد و گفت: خداوندا! ای مالک هستی و جهان بی پایان! بر من رحمی کن و من عاصی ات را به سوی چاهی رهبر شو! التجأ میکنم! خداوندا، دیگر تاب بی آبی را بر خویشتن نمی بینم...

همچنان با پروردگار خویش راز و نیاز میکرد و سیلاب اشک نا امیدی از دیدگان جاری، که در حال چاهی از دور نمایان شد. شکرانه بجا آورد و با لبان پر خنده به سمت چاه دوید. دلو بر چاه افگند و آبی برون آورد که در هفت اقلیم مانند نداشت. آبی خنک و سخت جگر تازه ای بود. به تعجیل و بیدرنگ دستان بر آب فرو برد و باز پس کشید و با لبخند شیرینی دستان تر بر زلفان در هم ریخته اش کشید و گفت: پروردگار من! شکرانۀ تو چگونه بر جا آورم، نمیدانم؟! این بی آبی و باد سوزان زلفانم را سخت پریشان ساخته و بر هم زده بود. اگر لحظه یی دگر این چاه بر من نمی نمایاندی از بی آبی هلاک میشدم...

این بگفت و توبره بر دوش نهاد و به راه خویش ادامه داد...

 

چون قصه بدینجا رسید نرگس لب از سخن فرو بست.

 

* پا نویس: بیایید همیشه دعا کنیم که خداوند جوانان هنرمند ما را از بی آبی ای که باعث بر هم ریختن زلفانشان شود، بدور دارد. آنهم زلف «تیری نام» که عدم اش باعث انقراض جوانان است.

آمین... یا رب العالمین.

 

 

حتی حیوانات هم از فیلم های هندی تقلید میکنند... یا الهی توبه!!!

و این هم نمونه ای از "گاو تیری نام"

 

|+| نوشته شده توسط نرگس در 2008/5/2  |
 اگر عاشق هستید:

با جملات شیرین اظهار محبت کنید ورنه روزی فرا خواهد رسید که دیگر دیر شده است!

* عزیزم! بدان که در دنیا یک قلبی است که همیشه برای تو میطپد... آنهم قلب خودت است!

* دوستت دارم هایت را هم باور می کنم مثل امضای آخر نامه هایت که می گفتی از خون است ...ولی مزه آب انار می دهد.

* عزیزم! تو خورشید را میمانی... چون با اولین نگاه میتوان پی برد که از پشت کوه آمدی.

* میگویند: وقتی باران میبارد گلها، درختان، سبزه ها... خلاصه طبیعت را خیلی زیبا میسازد... وقتی دیدی باران میبارد برو زیر باران تا شاید چیزی شوی.

* اسمت را گذاشتم "گل" ترسیدم پرپر شوی، بعد گذاشتم "خورشید" ترسیدم غروب کنی، سپس گذاشتم "جانم" تا حد اقل روزی که بمیرم بتوانم از دستت خلاصی یابم.

* همیشه به فکر تو ام، همیشه در قلب من جا داری... آخر این قلب صاحب مرده ما هم شد طویله.

 

 

|+| نوشته شده توسط نرگس در 2008/4/15  |
 
 
بالا