تبليغاتX
یه کم هوای تازه

یه کم هوای تازه

کاش جای ِ اذان
کنار ِ گوش ِ تو
شعر ِ سهراب می خواندند . . .

پینوشت: آرامش آبی ...و فقط نبود عزیزان میان این همه زیبایی...همین!!!

| جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | 7:9 | نارسیس| |

آرامش ِ خاکستری
پرواز ِ آبی ِ ذهن
و من!
کنار ِ همین واژگان ِ نامربوط قدم می زنم
و دست ب دست می دهم
این پریشان کلمات ِ ناب را
ک بیگانه نیستند
با خاموشی ِ تبدار ِ من . . .

پینوشت:

با قدم هایم راه بیا
نترس از رفتن
بـُگذار از اینهمه کلام
برایمان چندی حرف دربیاورند
می گذرد
خیسی ِ باران ِ این عکس
حتی دلتنگی ِ من از صخره ها
آه
کاش میشد همیشه اُردی بهشت ماند . . .

| دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 15:42 | نارسیس| |

گفته بودم که تن نمی‌دهم به فاصله‌هایی که آدم‌هایی که دوست‌شان دارم را از من دور می کند؟ گفته بودم که تا آن‌جایی که دستم می رسد سعی می‌کنم دنیا را کوچک‌تر کنم؟ حالا با اعتماد به نفس می‌گویم که این‌کار را کرده‌ام.

پینوشت:برای تو همسرم

همیشه لبخند

از لبهايت شروع نمی شود
گاهی
چشم هايت
دست هايت
گوش هايت
به من می خندند
من امروز
از همان خیابانی آمده ام
که تمام شبش را گریه کرده ای
اما گاهی
گیر کردن بند کفشی زیر پاهايت
تو را به خنده می اندازد
و من از لابه لای این آشفتگی ها
خنده ات را دوست دارم ... !


| شنبه نهم اردیبهشت 1391 | 18:2 | نارسیس| |


آدم هایی مثل من ، همیشه باید یک قلک داشته باشند و یک روز که داشت جان شان از تنهایی بالا می آمد، قلک را بزنند زمین و هر چه بود خالی کنند ... می دانی آدم اگر بتواند همه ی چیزی که ذخیره دارد را بشکند، حتمن می تواند توی آسمان یک ابر بزرگ بخرد ... یک ابر بزرگ پر باران


_______________
نارسیس
هوای بارانی اش
قلک سنگین بیست و شش سالگی اش
و بهار 1391

| دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 | 10:45 | نارسیس| |

چه ماهرانه چنگ می زنم
وقتی که انگشتانم
لای موهایت
می رقصند...
دنیا
جعبه ی موزیکالی شده است
و مسببش
موهای توست
دستان من است
این صدای چنگ
این عشق کلاسیکمان است

...

پینوشت:چشمان من فقط لاف می زنند دیدنت را
از در که می آیی
چند قطره آب می شوند
می چکند
از بین مژگانم...هنوز در حوالی تو میچرخم همراه ساده اما عاشق من...

| شنبه نوزدهم فروردین 1391 | 8:8 | نارسیس| |

همین گرمای ملس ِ بهار
همین پُک زدن های گس ِ نعنا
همین دقایق ِ پایانی ِ هم-نفس بودن
همین بی حالی ِ بیخود ِ چهاردهمین روز!
همین ک قهوه ات را تلخ می نوشی
شاید
شاید
زندگی همین باشد!

پینوشت: دیشب  بعد از دیدن مرسین و مامانش و مهربونی های زیر زیرکی سمیه و بابا جواد و ساز ابوذر و نوای جای یاران خالی و خاطره نبود مهدی و اعظم وعلی وخنده هاش و حجت و نزدیکیاش...محسن و افسردگیاش ...راضی و مو رنگ کردناش...نیلو و تهرون رفتناش و مرتضی  سوزوکی داشتناش ...داداشم بوسه هاش...به این نتیجه علمی و فلسفی رسیدم

******

زنده گی
باید
همین اندازه ک
تنم می خواهد
زیبا باشد!

| دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 | 17:11 | نارسیس| |

 
بهار- آری بر او نگشود کَس در/ درین ویران به رویش کس نخندید/ کسی تاجی ز گل ننهاد بر سر


این را شاملو در هوای تازه اش گفت...حالِ این روزهای «برخی» از ماست انگار نه گلی نه بهاری و اگر یاری و شرابی بود عذابِ وجدانی پنهانی، ژستی ساختگی برای سانسورِ شادی تا نگویند زیاده خوشیم وقتی که درد از در و دیوارِ خانه ی برخی از هم خانه هامان بالا می رود.

این وصفِ حالِ همه ی ما نیست. بخش هایی از ما نو شدن و زیبا شدن و عشوه برای بهار آمدن را دوست داریم. اما از خود، «خودی» دیگر هم ساخته ایم. خودی که درگیر و مشغولِ غمِ و حبس و حصار و همه ی اما و اگرهای روزگار است و کسانی که در همان خانه ی مشترکمان بهار هم برایشان پر از آزار است.

بعد می گوییم مگر می شود بهار داشت وقتی که بهار بهار آدم های نیک و ناب در رنج اند. یا می گوییم مگر می شود بهار داشت وقتی که هنوز خانه های زیادی سرد و زمستانی باقی مانده است....قصه دراز نکنم در کنار همه ی این اما و اگرها، گاهی بوی عید برای بعضی ها یا نمی آید یا دیر می آید...

  در خاطراتم عیدها همیشه زود می آمد؛ شمال و دریا محبوبِ خیلی ها بود و  اهالیِ دریا هم عیدها میزبان مسافرانِ همه جای ایران بودند... همه جا سبز و سرشار بود....توی حاشیه ی شهر، توی دشت یا جنگل، غمی هم انگار نبود جز اینکه چطور برای دوربین ژست بگیریم و دلبری کنیم از دشت و دریا و درخت و آسمان. برای من هم عیدها فقط مادر بود و خانه مادر بزرگ و عیدی گرفتن از لای کتاب بود و زیبایی بود و دختر خاله ها وپز لباس های نو شیرینی و بابلسر و شمال و دریا و دوستانی به زلالیِ آب و بزک دوزک های دخترانه و خنده های ناب تلفن های قایمکی به حجت ودلتنگی ومسافرت هایی به سبک پدر { قصدمان شمال بود اما از جنوب سر در میاوردیم.}

حالا وقتی بهار و بوی عید نمی آید به خانه ی آدم، باید خِرش را چسبید و به زور کشاندش به ایوان تا بهاری شد...عکسِ بهاری می گذارم تا خود بهار هم بیاید به خانه ام.... باید با همه ی دردها بهار را زندگی کرد. یادم می آید بهار بچگی هایم حس و حالی دیگر داشت. بهاری که حداقل کمتر از دلتنگی ها و دوری ها بود... خانواده ها کنارِ هم بودند، دوستان در جوارِ هم، همنشینی و همسفری و رابطه ها حقیقی تر از همدلی های مجازی بود........ همه چیز بیشتر سر جای خودش بود...کار جای خود، درس جای خود، دلتنگی جای خود. دغذغه هاجای خود، سیاحت جای خود، همه چیز با همه چیز قاطی نشده بود و بزرگترین دغدغه ی خیلی ها در دقیقه ی نود این بود که آیا همه ی سین های هفت سینِ شان جور شد یا که باید دنبال سیبی بدوند...




«بهار» و «امید»، لابلایِ لایه هایِ پنهان و توی هزارتوی راست و ریای مان گم شده اند، پیداشان کنیم. هم بهار را به ایوان خانه بکشانیم و هم امید را در دل و جانِ دیوانه ی خویش بنشانیم.

...

این بهار با همه بهار ها برایم متفاوت است ...پر شده ام از دوست داشتن و تازه میدانم چقدر عاشق زندگی ام ...همسرم که تنها دلخوشی لحظاتم هست...خانواده ام مادر وپدرم و برادرانم ....والبته خانواده دومم همه همه راستین ومحراب و مهدا...دوستانم همه شمایی که معمار خاطراتی مهربان هستید...من آری پوست انداختم بزرگ َشده ام و نیازمند همه دعاهای شما برای آغاز تغییری بهاری هستم...

این روزها زیر لب میگویم:


برايم رويا بياور
مثل چراغی برای "فروغ"
اين‌ها را به حالِ خودشان بگذار!


برايم روشنايی بياور
مثل پنجره برای "فروغ"
اين‌ها را به حالِ خودشان بگذار!

پینوشت: دلم برای مهدی و اعظم تنگ است.

از محمدرضا شفيعي كدكني:

 ای کاش آدمی وطنش را

همچون بنفشه ها

(در جعبه های کوچک چوبین)

مي‌شد با خود ببرد هرکجا که خواست

در روشنای باران، درآفتاب پاک

*******ســــــال نو مبـــــ1391ـــــارک*******


پ.ن.عکس:نقاشی از دوست عزیزم مینو ندافیان

| یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 | 12:40 | نارسیس| |

من دیگر غمگین نیستم.من روی سر خودم آوار نمی شوم.من از کسی خشمگین نیستم.آدم خوبی شده ام.نمی پرسم چرا.ای بابا! این چه فرمایشی است؟از کوره درنمی روم.داد نمی کشم.خاموش شده ام.دیگر عاشق آدم ها نمی شوم.به من نگاه کنید! من میلی متر به میلی متر خط کشی شده ام.من یک انسان درست و حسابی هستم.همانی هستم که شما  ازم خواستید،یا آن،یا آن یکی.چه فرقی می کند؟من لبخند بر لب دارم.من دیگر دلم اکسیژن و ورج و وورجه را نمی خواهد،رویا،بچه،خانه ی دهاتی پر از گل،پر از بوی چای تازه دم،پر از توری های بافتنی مادربزرگ های مرده،پر از سادگی، خنده،پر از آدم هایی که مرا با عیب هایم دوست دارند اطفای حریق به خوبی انجام شد. من خوب شدم.من عاقلم.من قابل افتخارم.به من افتخار کنید.من بزرگ شدم.حالا من هم جزیی از شما هستم.

| چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 | 12:14 | نارسیس| |

رنج کشیدن حقی به آدم می‌دهد؟ توی صف شلوغ نانوایی می‌ایستم و از مصیبت‌هایی که افتاده‌اند روی زندگی‌ام می‌گویم. بقیه سر تکان می‌دهند و درحالی‌که یک چشمشان به تنور است همدردی می‌کنند اما بعدش که می‌روم بدون رعایت نوبت نان بگیرم چندنفرشان از پشت یقه‌ام را می‌گیرند و می‌گویند کجا کجا؟ هلم می‌دهند ته صف و اگر دروغگویم ندانند می‌شوم آدمی که می‌خواهد از بقیه سواستفاده کند. آدمی که قیمت خرج کردن رنجش، رسیدن به یک‌نصفه نان خارج از نوبت است. دنیا به این عدالت رسیده که هرچیزی به‌جای خود و هیچ‌چیز ناعادلانه‌تر از این نیست. مردم قبول نمی‌کنند به‌خاطر این‌همه دردی که در زندگی تحمل کرده‌ام برتر باشم،‌ نفع ببرم. بخصوص آدم‌های زیادی در این اطراف مدعی رنج ‌کشیدنند، خود را صاحب عزا می‌دانند، هرلحظه آماده‌اند برایم آس رو کنند. در جایی که همه صاحب رنجند من چه حقی برای خودم می‌خواهم؟

حرف زدن از رنج در اینجا، در این جغرافیا که همه به‌اندازه‌ی یک عمر می‌توانند ذکر مصیبت بگویند، بی‌‌ارج و قرب است، تاریخ مصرف دارد. تا وقتی تر و تازه است می‌شود خرجش کرد و احیانن ازش نصیب برد،‌ باید در چهره‌ات مشهود باشد، وقت حرف زدن ازش متاثر باشی و صدایت بلرزد. اگر سرگذشت بدبختی‌هایت را با همان صدایی که به شاطر می‌گویی یه دونه خاشخاشی، تعریف کنی، مخاطبت به حرف‌هایت همان واکنشی را نشان می‌دهد که به سوالی مثل ببخشید آخر صف شمایید؟ بدبختانه بده بستان‌های این شکلی باید فیزیکی و مشهود باشد. اینجا سرزمین روضه‌خوانان قهار است و اگر کمتر از آنها ظاهر شوی فرصت محدودت را از کف داده‌ای. روضه‌خوانی توقع مردم را بالا برده، به ذکر مصیبت عادتشان داده و در برابرش واکسینه‌شان کرده. مردم باید به چشم ببینند تا بپذیرند. فکر نکن وقتی بپذیرند دستشان را می‌کنند توی جیبشان و سهمت از دنیا را می‌گذارند کف دستت. تازه نوبت‌ آنهاست که تعریف کنند و نوبت توست که بپذیری.

با گفتن رنجم باعث می‌شوم حرمتی که گردش را گرفته از بین برود و برای خودم هم بی‌اعتبار شود. هربار که تعریفش کنم ازش لایه‌برداری می‌کنم و ضخامتش را برای خودم کمتر می‌کنم، درحالی که برای سرپا ایستادن و تکیه کردن، برای توجیه کردن خودم، برای پر کردن جای مشکلاتم  به ضخامتش احتیاج دارم.

رنج آدم را غنی می‌کند؟ بعید می‌دانم. رنج باعث می‌شود آدم عیار دستش نباشد، معیارش با معیارهای دیگر نخواند،‌ از بقیه فاصله بگیرد و تنهاتر شود. آنها که کمتر غریبه‌اند، بعد از آن دیگر مرا با تجربه‌ی رنجم می‌بینند و ناخودآگاه جایی دورتر از خود می‌گذارندم و با فاصله نگاهم می‌کنند، ملاحظه‌ام را می‌کنند و همین ملاحظه کردن یعنی نادیده گرفتن. من آنها را جایی دورتر از خودم می‌نشانم و رنجی که کشیده‌ام بین من و آنها دیوار می‌کشد.

تقسیم تجربه‌ی رنج، مضحکه می‌سازد.

پینوشت: نوشته مرضیه رسولی

| سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | 9:12 | نارسیس| |

زن بود، زنانه زیست و در روزِ زن رفت
راویِ جزیره ی سرگردانیِ ما بود


سیمین دانشور راوی جزیره ی سرگردانیِ ما بود اما خودش سربلند زیست.

جلالِ آلِ احمدش را خیلی ها جلالِ آلِ قلم می دانستند من اما زنی را دوست داشتم که سوگوارِ سیاوش بود...

در سو وشون گفته است: « اگر دنیا دستِ زنها بود، جنگ کجا بود؟» و من حالا یاد این می افتم که مادرانِ عزادارِ ایران هم هیچ گاه اسمِ گروهیِ خود را مادرانِ «انتقام » نگذاشتند، مادرانِ صلح اند...

باید دوباره سو وشون را خواند به یاد زنی که در زمانه ی ترس از زن بودن، به خیلی از ما زن ها یاد داد که به زن بودنِ مان ببالیم....

کاش وقتی زنده بود کسی مستندی از زندگی و ناگفته هایش می ساخت....

جزیره ی سرگردانی اش تاکنون به 17 زبان ترجمه شده است.



...

مصاحبه ی سیمین دانشور با نافه:

دانشور در آستانه ی 90 سالگی تنهایی را بیش از هر چیز دیگری دوست دارد. گفت و گو با او در خانه اش انجام شده؛ خانه ای که کنار خانه نیما قرار دارد و به بخشی از تاریخ ادبیات معاصر تبدیل شده است.

در آستانه نود سالگی زندگی را چطور می گذرانید؟

کاری نمی کنم.

تلویزیون نگاه می کنید؟

هر چی باشد نگاه می کنم. فیلم. سریال.

اخبار تلویزیون هم نگاه می کنید؟


نه حوصله ش را ندارم.

تلویزیون ظاهرا چندین بار خواسته با شما مصاحبه کند و کتاب هایتان را نقد و
معرفی کند. مثل اینکه شما قبول نکرده اید.
خیلی گفته اند. نه. قبول نکردم.

چرا؟
خب دیگر حوصله ندارم. الان جوان ها باید کار کنند.

جوان ها را که نمی گذارند کار کنند. توقیف شان می کنند.

این دیگر مشکل خود جوان هاست. باید تلاش کنند.

روزنامه ها را می خوانید؟
نه.

روزنامه ها را نمی خوانید؟

اگر بیاید می خوانم. روزنامه برایم نمی آید. مجله هایی که برایم می آیند می خوانم.(مجله بخارا و بررسی کتاب و خبر شیراز به صورت منظم برای او فرستاده می شوند.)

کتاب های تازه را هم می خوانید؟

کتاب های تازه هم اگر بیاید می خوانم.

قبلا شما خیلی مهمان نواز بودید. در خانه تان به روی همه باز بودو ظاهرا حتی مهمان های نیما هم خانه شما می آمدند. ولی چند سال است منزوی شده اید. تنهایی را دوست دارید؟

آره. خیلی. دوست دارم تنها باشم.

چرا تنهایی را دوست دارید؟

خب آدم ها از یک سنی تنها می شوند. منم خو گرفتم و تنهایی را دوست دارم.

دوست دارید جوان ها کتاب هایتان را بیاورند و شما برایشان امضا کنید؟

آره دوست دارم.

تنهایی تان را به هم نمی زنند؟

آنها نه.
چند سال پیش که بیمارستان بودید خیلی ها بیمارستان آمدند و کتاب نامه هایتان به جلال را آورده بودند تا امضا کنید.

آره. یادم هست. آن کتاب چقدر خوب بود. خیلی ها آمدند.

ولی فروش رمان هاتان خیلی بیشتر بوده. آنها را بیشتر خوانده اند.
خب آنها داستان اند. خواننده بیشتر دارند.

از "کوه سرگردان" چه خبر؟

هیچی.

چرا چاپش نمی کنید؟

نیست. کسی هم چاپش نمی کند.

چرا چاپش نمی کنند؟

نمی دانم. اگر پیدا کردید برش دارید ببرید.


....

| شنبه بیستم اسفند 1390 | 12:21 | نارسیس| |

Design By : shotSkin.com